محمد بن حسين البيهقي
718
تاريخ بيهقى ( فارسي )
چغانيان چون خلعت بپوشيد ، پيش آوردند ، رسم خدمت بجاى آورد و امير بسيار اعزاز و نواخت ارزانى داشت و گفت 1 : بر امير 2 رنج بسيار آمد ازين نوخاستگان ناخويشتنشناسان 3 پسران على تگين ، و چون خبر بما رسيد ، سپاه سالار را با لشكرها فرستاده شد ؛ و ما تلافى 4 اين حالها را آمدهايم اينجا . به مباركى سوى ناحيت باز بايد گشت و مردم خويش را گرد كرد تا از اينجا سالارى محتشم با لشكر گران از جيحون گذاره كند 5 و دست بدست كنند 6 تا اين فرصتجويان را برانداخته آيد . گفت : چنين كنم . و خدمت كرد و بازگشت ، و وى را به طارمى 7 بباغ بنشاندند و وزير و صاحب ديوان رسالت آنجا آمدند و عهد تازه كردند وى را با سلطان و سوگند ديگر بدادند و بازگردانيدند ، و نماز ديگر برنشست و سوى چغانيان برفت . و امير روز يكشنبه چهار روز مانده از ماه محرّم بدرهء گز رفت به شكار با خاصّگان و نديمان و مطربان ، و روز يكشنبه سوم صفر بباغ بزرگ آمد . و ديگر روز رسولى رسيد از پسران على تگين اوكا لقب 8 ، نام وى موسى تگين ، و دانشمندى 9 سمرقندى . ايشان را رسولدار به شهر آورد و نزل نيكو 10 داد . و پس از سه روز كه بياسودند پيش آوردندشان و امير چيزى نگفت كه آزرده بود از فرستندگان . وزير پرسيد كه اميران را چون مانديد 11 ؟ اوكا چيزى نتوانست گفت ، دانشمند به سخن آمد و فصيح بود ، گفت : ما وفد عذر آورديم 12 و سزد از بزرگى سلطان معظّم كه بپذيرد ، كه اميران ما جوانند و بدان و بدكيشان ايشان را بر آن داشتند 13 كه برين جانب آمدند . خواجهء بزرگ گفت : خداوند عالم به اعتقاد نگرد نه بكردار 14 . و ايشان را به طارم بردند . امير با وزير و صاحب ديوان رسالت خلوت كرد درين باب . خواجهء بزرگ گفت : زندگانى خداوند دراز باد ، خراسان و رى و گرگان و طبرستان همه شوريده 15 شده است ؛ و خداوند بو الحسن عبد الجليل را با لشكر از گرگان بازخواند و مواضعتگونهيى 16 افتاد با گرگانيان و صواب بود تا بو الحسن بر وجه گونهيى 17 بازگردد . و پسران على تگين ما را نيم دشمنى 18 باشند ، مجاملتى 19 در ميان بهتر كه 20 دشمن تمام . بنده را آن صواب مىنمايد كه عذر اين جوانان پذيرفته آيد و عهدى كرده آيد ، چنان كه با پدر ايشان . گفت : نيك آمد ،